تبليغاتX
مارمولکها



 

آخرین خاطره .......

می خوام امروز یکی از بهترین خاطره های دانشگاه هم رو بنویسم....

دقیقا یادم نیست چند شنبه بود..ولی ظهر حدود ساعت 3 یا 4 بود...

کلاسم تمام شده بود قرار شد با بچه ها بریم خونه ...اون روز قرار بود با بچه ها

درس بخونیم اونم خونه ی ما..

داشتیم مثل همیشه جک تعریف می کردیم و با هم می خندیدیم...تا به در دانشگاه

رسیدیم...رفتم تاکسی بگیرم...با خنده به راننده ی تاکسی نگاه کردم و گفتم دربس...

راننده ی تاکسی که فکر می کرد تنهام گفت بفرمایید...

وقتی سوار شدیم راننده با تعجب نگاهی کرد و گفت : خانم مطمعنید دربس

خواستید.....من که از خنده نمی تونستم صحبت کنم و از تعداد بچه ها خندم امده بود

سرمو گرفتم پایین ...که دوستم گفت نه آقا دوستم همیشه مسخره بازی در میاره...

ما 5 نفر بودیم تازه مسیر ما 2 کورس بود....و در کل اگه تک نفری حساب می شد

پول بیشتری از دربس میشد....خلاصه تاکسی منتظر شد تا روبروش خلوت بشه..تو

همین هین من پسرای کلاسمون رو که سوار پراید بودن دیم...

چل مردک راننده بود..ملخک جلو نشسته بود...و هاگ زنبور عسل و مارمولک و

زنبه هم عقب بودن....

تو تاکسی به دوستام گفتم چه حالیمیده باهاشون مسابقه ببندیم خیلی دوست دارم

روشونو کم کنم... دوستم گفت: کاش میشد ...اگه ماشین داشتیم حتما این کارو می

کریم...اون یکی گفت: راست میگی کاش میشد حالشونو گرفت..

خلاصه ..هرکی یه نظر داد..که کاش میشد.....

راننده ی تاکسی از آینه ی جلو بهم نگاه کرد و گفت .....می خوای حالشونو

بگیری..... خندیدم و گفتم : نه بابا...

ولی فهمیدم که راننده آدم با غیرتیه.....حدس زدم که میشه کاری کرد...

گفتم آخه ...یه جورایی حال مارو گرفتم تو کلاس...خیلی دوست دارم تلافیشو در

بیارم ..البته با یه خورده جدییت و یه کم نارحتی...

راننده که داشت نگاهم می کرد و قتی دید دیگه نمی خندم و با جدییت صحبت می

کنم..گفت : باشه ....

کدوم ماشینه ..گفتم اون پرایده..اولش عادی رفت....یه کم که از در دانشگاه دور

شدیم سرعت گرفت ..... از کنار پراید که رد شدیم تمام دخترا داد کشیدن...

اونجا بود که پسرا فهمیدن و از ما سبقت گرفتن.....رانندهی ما مرتب سرعت

میگرفت اما سرعت پراید بیشتر بود ..... بچه ها داشتن مرتب فریاد

میزدن........دست میزدن.....زود....... زود...........

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

هیچ وقت اون لحظه را فراموش نمی کنم...... با دودست صورتم و گرفتم و

گفتم ...خدا غلط کردم.... خدا غلط کردم..که دوستم گفت بخیر گذشت... وراننده

گفت خیلی خوب کنترل کرد...اون موقع دستمو برداشتم و گفتم...چی شد البته از اون

جمع 5 نفره فقط من و دوستم متوجه شدیم و البته همراه با راننده....

سرعت پراید اونقدر زیاد بود که نزدیک بود بره زیر یه ماشین ..نمی دونم ماشین چی

بود فقط یادمه بزرگ بود...بخیر گذشت...

راننده داشت همینجور ادامه می داد که به گوچه ی یکی از پسرا رسیدیم...

گفت : برم داخل ..همه با هم گفتیم آراه....راننده هم رفت ..البته فکر می کردم پراید

بایسته ..چون خونه ی ملخک اونجا بود... اما ادامه داد....ما هم رفتیم دنبالشون....

انتهای کوچه جاده خاکی بود ....وقتی از اونجا رد شدیم...شیشه ها پایین بود..و تمام

هوای ماشین خاک بود ..یکی از بچه ها با خوشحالی گفت: بچه ها خاک هارو نگاه

کنید ...چه خبر شده...

یه بار دیگه مسیرو دور زدیم.... و دنبال پراید رفتیم...اما اونا دیگه ادامه

ندادن...نمی دونم چرا نیومدن و مسیرشون تغییر دادن....

خلاصه پیاده شدیم و رفتیم خونه...قرار بود درس بخونیم که البته اون روز فقط گفتیم

و خندیدیم..  اصلا درس وجود نداشت...

بعد از شام از بچه ها خواستم ماجرارو یه کم بزارن کنار و حواسشون به درس باشه

حدودا 2 ساعت درس خوندیم ....... بچه ها برنامه ریختن که شب بمونن و درس

بخونیم...

شب همه به جزئ یکی از بچه ها ایستادن اما درس...... اصلا حرفشو هم نزن...تا

صبح رقصیدیم و خندیدم وو حرف زیدم ... صبح هم ساعت 8 کلاس داشتیم ..تا

صبح بیدار بودیم..بعدشم آماده شدیم.........البته من به بچه ها گفتم خواهش می کنم

چیزی در مورد دیروز نگید و اگه پسرا رو دیدید اصلا انگار که نه انگار ...........

چند بار تکرار کردم...همه گفتن باشه بابا...

وقتی رفتیم کلاس.... باز هم تکرار کردم...بعد از کلاس چل مردک و دیدم با

نیشخند نگاهم کرد و گفت سلام خانمه ....

نتونست جلو خندمو بگیرم با خنده گفتم : سلام...... بچه ها همه با عصبانیت نگاه

کردن و گفتن...نه به رو خودت بیاری ها.....

این بهترین خاطرم بود.... البته بهتریناش تو قلبمه... تو ذهنم.... که نمی شه

گفت....

اما تا مدتها هر وقت از اون جادهی خاکی رد میشدم.. به یاده اون خاطره می

خندیدم...اما حیف شد چون طبیعت تغییر میکنه..همون طورکه ما تغییر می

کنیم.....اون جاده ی خاکی الان اسفالت شده...

فکر کنم این آخرین خاطره ی من باشه از دوره ی کاردانی...

فکر نکم دیگه هیچ وقت دوران خوبی مثل اون روزا واسم پیش بیاد...حتی در

لیسانس......

اون موقع 4 تا دوست خوب داشتم ......... با دو تاشون خیلی صمیمی بودم..اون دو

تا هم همیشه بهم کمک می کردن ..اما یکیشون قبول نشد..چل مردکم که فکر نکنم

امتحان لیسانس داده باشه  ..اون دوتا هم که .... 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 1:45  توسط moshi  | 



دانشگاه آزاد ====== دانشگاه فله ای

این عجیب ترین اتفاق دوران دانشجویی منه....

امروز 14 آبان ..تقریبا یک ماه و 14 روز از از انتخاب واحد و درس و کلاس ها گذشته....

من دانشجوی کاردانی بودم که امسال یعنی مهرماه با معدل پذیرفته شدم.....

تازه روز 23 مهرماه نتایج ما از از سازمان مرکزی امد.....

5 روز بعد انتخاب واحد کردیم...

دوستام از این که قبول شده بودن خوشحال بون اما من یه دلهره داشتم....

بگذریم...بعد ازانتخاب واحد شروع به رفتن کلاس ها کردیم...

از هر کلاسی حدودا سه الی چهار جلسه گذشته بود....

با هر بدبختی بود جزوه ها رو تکمیل کردیم و شروع به خوندن کردیم.....

امروز بعد از این همه واسه تخفیف رفتیم شهریه ..اما گفتن شما اصلا انتخاب واحد نکردین.. وخیلی چیزای دیگه.....

اولش خنده دار بود ...از این اتاق به اون اتاق می رفتیم و هرکسی یه چیز می گفت....

ساعت 11 دیگه از رفتن به جاهای مختلف خسته شدم بودم که رفتم پیش معاون دانشگاه ....

نمی تونم توصیف کنم چه جور آدمی بود .. اصلا به ما اجازه ی صحبت نداد...

تا رفتم تو اتاقش گفت بخشنامه امده که شما دانشجوی بهمن ماه هستید....

با خنده گفتم چی ما ..بهمن ..نه...ما انتخاب واحد کردیم... امدیم کلاس.....

با صدای بلند بخشنامه رو واسم خوند و به همکارش گفت:

انتخاب واحد این سه نفر رو حذف کن.. ....

شکه شدیم ..اصلا باورم نمی شد با خنده گفتم :چی .... حذف مگه میشه....

گفت: آره خانم ...وقت منو نگیرید ...

با دست اشاره کرد تا همکارش حذف کنه.. اصلا نفهمیدم چی شد باورم نشد ما واسه تخفیف امده بودیم ...........

اونقدر عصبانی شده بودم که نفهمیدم چی شد .....و چی گفتم.......

اما تمام خستگی اون روز روبا عصبانیت رو معاون رئیس خالی کردم ..

بیشتر ازدو چیز عصبانی بودم

1) دقیقا زمان فکس بخشنامه همزمان با زمان ثبت نامه ما بود .....

2)معاون گفت:تازه شما زود فهمیدید..همش دو هفته الاف شدید

یعنی اگه ما خودمون اقدام نمی کردیم حالا حالاها نمی فهمیدیم و بعد از یک ترم... زمان امتحانات خبر دار میشدیم...

خلاصه با عصبانیت کامل معاون دانشگاه رو به عنوان بی کفایت ترین کارمندمعرفی کردم و از اتاقش بیرون امدم....

دوستم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: فهمیدی چی گفتی ......

.....................

تازه رفتم پیش معاون آموزش... و معاون دانشجویی و از این اوضا شکایت کردم....

اما بی فایده بود ..خودم می دونستم اما .. حداقل خالی می شدم....

اخه به اینم میگن دانشگاه......یه بخشنامه که میاد واسه یه مدت طولانی رو میز کارمندان خاک می خوره....

تا دانشجو خودش اقدام کنه....

.اینم یه نمونه از دانشگاه فله ای

کاریش نمیشه کرد...............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 16:10  توسط moshi  | 



سلام آقا سیامک.....خوبید.....

خاطره ها هیچ وقت تمام نمی شه حتی اگه ما آدم ها یه روز تمام شیم این خاطره هاست که میمونه...

آقا سیامک... خاطره های من هیچ وقت تمام نمی شه.... اما این خاطره ها فقط واسه من زیبا هستن.....

حالا که شما می خواین این خاطره واسه شما....

ترم اول دانشگاه....رو یکی از امتحانات قرار بود که تقلبی کنیم...

روز امتحان استاد بچه ها رو تقسیم کرد ..من و دوستام گروه دوم بودیم...

وقتی رو جلسه نشستیم استاد صورت سوال نوشت و 20 دقیقه فرصت داد...

یکی از پسرا که من بهش می گفتم لر پر مدعا....بقول دوستم عبدلی.....تو وسط نشسته بود..

جواب سوال رو سریع نوشت و به همه دخترا داد....

تو وسط کلاس یه دفع آشوب شد..تقریبا همه جواب سوال داشتن به جز من و دوستم که البته ما قبلا با یکی از پسرا به نام ... عرب با دفتر جادویی .....از بیرون هماهنگی کرده بودیم ....

ما آخر سایت نشسته بودیم .... عرب با دفتر جادویی اومد بالا و جواب رو به ما داد....

من و دوستم بدون این که به جواب نگاه کنیم سریع شروع به نوشتن کردیم...... از بیرون سایت هم خبر نداشتیم....

با خوشحالی امدم بیرون..اما چی فهمیدم... با ور کردنی نبود....

...............5 نمره ی امتحان کامل پرید................

تازه فهمیدم که جواب سوال ما با صورت سوال یکی نبود...........

راضی بودم سر عرب رو از تنش جدا کنم............

هر چی با استاد صحبت کردم .. هیچ فایده ای نداشت......

............مرغ اون یه پا داشت.............

تقریبا داشتم از عصبانیت منفجر می شدم و حوصله رفتن به کلاس بعدی رو نداشتم....

اما جبور بودم برم... نزدیک کلاس یکی از دخترا گفت بهتره وارد نشین استاد عصبانیه.....

گفتم واسه چی....

دختره کفت مگه رو امتحان امروز شما تقلبی نکردین...

با تعجب گفتم چرا ... گفت مارمولک از تقلبی شما با موبایلش فیلم گرفته.....و ملخک اونو نشون استاد داده..........

واسه یه لحظه خشکم زد...مارمولک و ملخک.... غیر ممکن بود...

از اونا انتظار نداشتم...پسر جماعت هر کاری کنی آخرش...........

منتظر موندیم تا کلاس تمام شد.....دوستم تا ملخک رو دید کشیدش کنار و باهاش دعوا کرد.....

اما ملخک اصلا کم نمی اورد......

با دخترا رفیتیم حراست ....اما چشمتون روز بد نبینه... مسئول حراست یه ادم عصبی بود.....

همین که به خودم امدم دیدم دوستم همه چیزو گفته........

حراستی پرسید فامیل اون پسر چیه:

من سریع گفتم نمی دونیم ... راستشو بخواین اون از بچه های کلاس ما نیست....اصلا دانشجو نیست...

هر جوری بود موضوع رو جمع کردم واز بچه ها خواستم بیان بیرون...

همه دوستام گفتن چرا این طوری کردی....

گفتم: بهتره خودمون موضوع رو حل کنیم...

اون روز ازبوش وک خواستم که اگه امکان داره اون فیلم رو از رو گوشی مارمولک پاک کنه....

دیگه نفهمیدم اونو پاک کردن یا نه..... اما فهمیدم اسم خوبی واسه مارمولک انتخاب کردم چون واقعا مارمولک بود....

اینم از کارای پسراست ... نمیشه کاریش کرد....

البته باید بگم .... تازه ترم دوم وقتی داشتم با ملخک درس می خوندم فهمیدم که اون روز رو اون امتحان وقتی عرب با دفتر جادویی خواب سوال امتحان رو بلد نبوده از ملخک خواسته حلش کنه اما اون گفته خودت خواستی جواب بدی من واست حلش نمی کنم......

وقتی اون موضوع رو شنیدم به ملخک گفتم چرا .. ما 5 نمره امتحان رو از دست دادیم ......

اما فایده ای نداشت دیگه.....

اینم از تقلبی ما.... اون روز یاد گرفتم نباید به هرکسی اعتماد کرد و تقلبی ازش گرفت......

ترم های بعد بهترین همکلاسی هام شدن همون مارمولک ودوستاش......

حتی مارمولک روز آخر امد و ازم به خاطر جزوه هام تشکر کرد.....

بهش گفتم خواهش می کنم اما من به شما جزوه ندادم که....

گفت: نمی خواستم مزاحم خودتون بشم از چل مردک و ملخک کپی جزوه هاتون رو گرفتم.....

ولی من بابت جزوه ی که اون بهم داد نتونستم ازش تشکر کنم.....

آقا سیامک حالا شما اگه خاطره ای دارید خوشحال می شم واسم ایمل کنید.....

شاید چیزی باشه زیباتراز نوشته های من..... اگه دوست داشتید من هم خوشحال میشم اونو تو وبلاگم بنویسم....

منتظرم......

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 2:29  توسط moshi  | 



 

این بار می خوام در مورد نامردی دخترا........

یا بهتر بگم نامردی دوستم بنویسم.....................

این پسر نیست که همیشه نامردی میکنه..... بلکه دخترا به مراتب از پسرها نامردتر هستن..........

ترم دوم دانشگاه از یکی از آقایون (ملخک) خواستم تو یه درس کمکم کنه.........

صبح حدود ساعت 9 الی 9:30 وارد دانشگاه شدم هوا بارونی بود......

آب های زیادی جلوی در ورودی جمع شده بودن.......

ملخک .. مارمولک ..... چل مردک با ریشهای پرفسوری ....... ذونبه...... همه ایستاده بودن

سعی کردم از آبها رد بشم که شنیدم یه نفر صدام میزنه.....

ملخک بود بهم گفت: هر وقت بخواید من بهتون درس میدم......

از هفته ی بعد من و دوستم با اون شروع کردیم به خوندن .........

چند روز کامل از 7 صبح تا 6 بعداز ظهر با هم درس می خوندیم

.................تا این که روز امتحان میان ترم رسید .......

قبل از امتحان ازش (ملخک) خواستم که هرطوری هست یه جایی بشینه که من هم بتونم ازش تقلبی بگیرم .........

اونم قبول کرد اما گفت یکی ازدوستاش باید پیشش بشینه و شاید نتونه تقلبی بده......

........من و دوستام 5 نفر بودیم که تو دو ردیف نشستیم..........

منتظر استاد بودیم که دیدم ملخک با دوستش که قرار بود پیشش بشینه جرو بحث کرد........

و تنها نشست.....خیلی خوشحال بودم چون می تونستم کنار دست اون بشینم....

استاد خیلی دیر کرده بود همه بچه ها که از امتحان می ترسیدن کلاس رو تعطیل کردن داشتیم می رفتیم که یکی ازپسرا گفت استاد اومده وبرگه هارو داره میده.........

وقتی رسیدیم هرکی هر جا می خواست می نشست ...... ما 5 نفر هم تو دو ردیف نشستیم و ملخک هم ردیف بعد از ما نشست...........

مطمعن بودم اون هر جوری هست تقلبی رو میرسونه..........

اما نمی دونستم دخترا هر چقدر هم دوستت باشن بازهم در حق آدم نامردی می کنن..........

نامردی اونم اینجوری..... نه نه .........

دوستم وقتی پاسخ سوالات رو از ملخک گرفت به هیچ کدوم از ما نداد......

............خوب خودش نمی خواست جواب سولات رو بده ........

و با نامردی کامل فقط خودش نوشت...........و 5 دقیقه آخر هم به من داد برگه هارو گرفتم اما وقت نوشتن نبود..... از جلسه بلند شدم....

اونقدر عصبانی بودم که اصلا نمی فهمیدم چه خبره.....تا حالا این طوری از کسی نخورده بودم ...........

تو اون اوضاع و احوال تازه بچه لا ف آبادانی هم داشت باهام صحبت می کرد.....

ذنبه که میدید من چقدر عصبانی هستم دست لاف آبادانی رو گرفت::::::

و گفت نمی بینی عصبانیه ... که دیدم ملخک از پله ها اومد بالا........

دیدعصبانی هستم بهم گفت : نوشتی

راستشو بگم من هنوزم خودمو مدیون اون میدونم..........

اون روز گذشت........چند روز بعد به ملخک گفتم : می خوام به استاد بگم همه تقلبی کردن........

جلسه بعد وقتی استاد اومد یکی از دخترا گفت : استاد امتحان اون هفته همه تقلبی کردن.....

ملخک گفت : کی گفته ما تقلبی نکردیم....

نگاش کردم گفتم ما تقلبی نکردیم.........

بهم نگاه کرد و گفت تقلبی کردیم ... گفتم آره

بعد نگاه استاد کرد و گفت اره استاد ما همه تقلبی کردیم من خودم به همه جواب سوالات رو دادم....

تو کلاس چنان آشوبی به پا شد که نگو و نپرس.....

استاد فریاد کشید و همه رو آروم کرد و گفت رو امتحان اصلی بلایی به سرتون میارم که دیگه فکر تقلبی نکنید.........

بعد از کلاس فقط یکی از دخترا که معروف بود( البته تو پسرا)....

....................آی گاز.........

می گفت تقلبی نکرده.... البته ملخک اونقدر جلوی استاد بهش حرف زد .......... که دل من یکی خونک شد......

گفت استاد تو رو خدا نگاش کن خوب اگه تقلبی نکرده چرا اینقدر حرص می خوره............

معلومه اون تقلبی کرده استاد من خودم بهش تقلبی دادم..................

خیلی از ملخک خوشم اومد اون روز بهتر بگم اون شب (آخه تقریبا ساعت 8 بود) سنگتمام گذاشت.........

شاید باور نکنید اما من برگه های تقلبی رو به عنوان یاد گاری برداشتم با وجود این که منو یاد خاطره نامردی دوستم می ندازه ...........

اما همه این ها یه خاطرست که من هیچ وقت اون ها رو فراموش نمی کنم.....

من بهترین دوست ها رو تو دانشگاه داشتم...........

مثل چل مردک ..... مارمولک

به خصوص ملخلک ....... که بهترین هم کلاسی و دوستم بود.............

تو تمام سال هایی که زندگی کردم با خیلی از دخترا دوست شدم اما هیچ کدوم جای این ۳نفر نشدن .........

اما حالا خیلی وقته که اونا رو ندیدم و دلم وقعا واسشون به خصوص

مارمولک و ملخک تنگ شده....

امیدوارم امتحانات این ترمشون رو خوب بدن بخصوص اون امتحانی رو که مارمولک از عید تا حالا داره واسش می خونه...........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:13  توسط moshi  | 



با با پسرا این شماره ها چیه میدین...........

که چی بشه.........

می خواین به کجا برسین........

اون موقع که عشق هست دوستی ها پایدار نیست

چه برسه به موقعی که عشق نباشه دیگه این دوستی ها کشک کشکه

کلاس ریاضی داشتیم و طبق معمول تو کلاس منتظر استاد نشسته بودیم ..........

نمی دونم استاد ها با دیر اومدن سر کلاس می خوان چیرو ثابت کنن........

از منتظر بودن خسته شده بودم ازدوستم خواستم باهام بیاد تا آب بخورم...............

اما اون قبول نکرد ........خودم از کلاس اومدم بیرون تا برم طرف آب خوری........

تعداد کمی از پسرها بیرون کلاس ایستاده بودن..........

وقتی از در کلاس رد شدم دوتا پسر که اونا رو معروف کرده بودیم به ذنبه و بچه لفا ابادانی کنار در ایستاده بودن......

وحشتناک بهم نگاه می کردن .....میگم وحشتناک شاید باورتون نشه ....

چشماشون داشت از حلقه در می اومد.......

اینطوری شو ندیده بودم ................... طوری بهم نگاه کردن که من خودم یه لحظه ایستادم و از پایین تا بالای خودمو نگاه کردم گفتم شاید چیزی هست خودم خبر ندارم...........

بدون توجه رد شدم ..............

بابا ما اگه دوست نخوایم باید کی رو ببینیم........

غیرت......

                غیرت ...........

                             غیرت.............

حالا غیرت یکی از به پسرا رو..........

بابا ما دخترا خیلی بهتر می تونیم از خودمون دفاع کنیم چیه بعضی از پسرا دلشون می خواد خودشون رو نشون بدن....

اونا دو تا اون قدر خیره شده بودن که بوش وک از اون طرف کلاس برگشت و بهشون گفت:

ما اجازه نمی دیم کسی اینطوری به دخترای کلاسمون نگاه کنه ...... چشماتونو درویش کنین....

کاش هیچ وقت غیرتی نمی شد.....

اونقدر بلند این حرف ها رو زد که تمام پسرای دیگه هم این موضوع رو فهمیدن....

میدونید تیکه خنده دارش کجاست.............

بعد از خوردن آب داشتم برمیگشتم طرف کلاس که:::::::

بچه لاف آبادانی اومد جلوم گفت بخشید... ببخشید....... می تونم ........  می تونم

رنگش پریده بود .............خودش که سیاه سیاه.... با اون ترس و دلحوره دیدن داشت........

مثل بچه های کوچلو که تازه یاد گرفتن صحبت کنن.....داشت تیکه تیکه صحبت میکرد....

اولش از این که اینقدر بد بهم نگاه کرده بود خیلی عصبانی بودم که گفتم بفرمایید امرتون.....

می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم....... خصوصی ....می خوام....... آخه......چطور بگم....

نگاش کردم ببینم چی می خواد بگه........

که یهو دیدم با اون قد بلند و پاهای کشیده شده مثل زافه........

تازه یک جا هم نمی ایستاد مودام تکون می خورد.... به این طرف و اون طرف می رفت........

تا حالا شده سوار تاب بشید بعد یه خورده کج بشینید..... یا یک نفر بد شما رو تاب بده و شما به جای این که برید جلو و عقب به چپ و راست برید............

بچه لاف عابدانی دقیقا حکم همون تاب رو داشت..............

دستاش مثل کارتون مجید بود دراز.........و داشت دور هم می پیچید......

وقتی اون طوری دیدمش خیلی خندم گرفت داشتم می ترکیدم که بهش گفتم ...

ببخشید آقا من کلاس دارم و استادم داره میاد ..... و سریع ازش دور شدم........

وقتی به دوستام رسیدن همه ازاین که من داشتم می خندیدم....تعجب کرده بودن ...من هم ماجرا رو کامل واسشون تعرف کردم.........

و عین حرک های اونو تکرار کردم ............

ولی از این حرف ها که بگذریم...........

عشق ودوستی مشکلات زیادی داره که می تونم با جرات بگم اگه عشقی وجود داشته باشه دخترها خیلی به مراتب بهتر از پسرها تحمل میارن.........

تازه اگه دختر عاشق بشه غرورشو نگه مداره و چیزی نمی گه ..........

البته اگه زمانی گفت عاشق شده اون قدر عشقش زیاد هست که پا همه چیز بایسته....

زمانی دختری بهم گفت عاشق شده ..........بدون این که بدون اون پسر دوستش داره........

اوایل می گفت غرورم اجازه نمی ده بهش بگم دوستش دارم........ اما بعد از یه مدتی قید همه چیزرو زد و به اون پسر گفت که چقدر دوستش داره.........

تو عشق غرور وجود نداره

اون پسر هم دوستش داشت یا نه خدا می دونه .....

اون فقط به دختره گفت باهم بودن مشکلات زیادی داره که من نمی تونم تحمل بیارم..............

وقتی از دختره پرسیدم چرا اگه عاشقی ......اسرار نکردی...... گفت....

من خودمو قشنگ نمی دونم.......چون دخترای قشنگ تری نسبت به من هستن در ضمن اون پسر خیلی قشنگ تر از منه خیلی بهتر از منه.......خوب اونم یه پسره و می خواد یه دختر قشنگی باهاش باشه........

من فقط واسه اون آرزوی خوشبختی می کنم.....

نمی دونم کاراون دختر درسته یا نه اما فقط می دونم هرروز به اون پسر فکر می کنه........

تو عشق زیبایی معنا نداره...............

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:42  توسط moshi  | 



ضد حال استاد به دانشجو

                      یا بهتر بگم

                            دانشجو به استاد

تا حالا شده جا استاد بشینید و از اون بالا به بقیه نگاه کنید ...........

ترم اول کلاس ادبیات داشتم و کلاس فوق العاده شلوغ بود .................

تو کلاس همه تقریبا شلوغ می کردن و من و دوستم که معروف بود به پت از تو دخترا فضول تر بودیم......

از پسرها هم فقط یک نفر از بقیه شلوغ تر بود که معروف بود به .....علی سما.....

بهتره اول در مورد استاد بگم............

خونسرد ........

به ظاهر مهربون..............

شوخ...........

تودار..........

خلاصه میتونم بگم ظاهر و باطن دو چیز متفاوت..........

من و پت اوضامون از بقیه خراب تر بود چون تعداد دخترا خیلی کم بود.....

علی سما که وحشت ناک بود چون اون به طور واضح شلوغ می کرد........

عروسک ژاپنی ...بوش وک.... هرکول....تارزان.......لر پاپتی.....الکس......... مارمولک....... شیرک..........

می تونم بگم یه باغ وحش تمام بود.........

و اما فوضولی ها.....

یه روز خود استاد جریانی رو تعریف کرد در مورد گذاشتن ریش پرفسوری پسرها .........

گفت بچه ها یه روز برای خرید نان رفتم نانوایی که دیدم یه مرد داره با خودش حرف می زنه و می خنده...

نگاش کردم... از حرکاتش خندم گرفت که خودش برگشتو بهم گفت:

به شاگرد نانوا نگاه کن ریش پرفسوری گذاشته تو زمان ما فقط پرفسورها ریش های اینجوری می ذاشتن اما حالا هر کی از راه رسیده.....

که یه دفعه در کلاس باز شد و یه پسروارد شد نکته جالب اینجا بود که اون هم ریش داشت از نوع پرفسوری...

تنها کسی که متوجه این موضوع شد من و پت بودیم که البته خیلی آروم همه رو متوجه کردیم..........

به طوری که کل کلاس تو یه لحظه منفجر شد..........

اما غافل از این که استاد اون بالا همه چیز رو زیر نظر داره.........

و اما علی سما ....

بچه با جرعت کلاس اونم چه جرعتی

                  نه بابا جرعت اونم از پسر ها

اون روز اونقدر اذیت کرد که استاد واقعا تحملش تمام شد و ازش فامیلشو پرسید ....

اونم خیلی جدی اسم و فامیلشو گفت استاد از این که اون اسمشو گفته بود تعجب کرد و باور نکرد ....

استاد ازش کارت دانشجویشو خواست اونم کارت ملی خودشو برد و نشون استاد داد...

وای من و بقیه می گفتیم باید قید ادبیات و بزنه چون استاد میندازش......

خلاصه.........سرتونو درد نیارم.........

جلسه آخر استاد اسم و آدرس تمام دانشجو ها رو پرسید تا رسید به منو پت....

وقتی اسم و آدرسمون رو گفتیم به یه حالتی نگامون کرد بعد اسم هردومون رو حفظ کرد............

همون لحظه فهمیدیم که وای بد بخت شدیم .................

حالا روز امتحانو باش...................

هیچی وقت نداشتیم و تقریبا بدون آمادگی رفتیم رو جلسه البته آماده بودن و نبودن ما برای استاد هیچ فرقی نداشت.........

قبل جلسه با استرس رفتم پیش دوستم تا راضیش کنم امتحان ندیم اما مرغ اون یه پا داشت و قبول نمی کرد البته چه اعتماد بنفسی نخونده و با فوضولی هاش می خواست نمره هم بیاره.......

برگ ها رو توزیع کردن...........سولات وحشتناک .........همه هم تستی.....چقدر زیاد اونم واسه ما که نخونده بودیم................

راهی جز تقلبی نداشتم مارمولک جلوی من بود ازش سوالات و پرسیدم و چندتا تست زدیم بد نبود خدا خودش داشت می رسوند اونم چه رسوندنی

بیرون کلاس یه پسر که نمیشناختمش جواب یه سوال رو تو یه برگه نوشته بود....ب.... مال کدوم سوال خدا بهتر میدونست....

بوش وک داد میزد 4 سوال آخر....... دال....عرب با دفتر جادویی میگفت ....ب سوال 1 جوابش میشه ب

خدا هرچی کردم جلو خندمو بگیرم نشد آخه عرب با دفتر جادویی این درسو حذف کرده بود ولی داشت جواب سوالات نداشت رو می داد...

از مارمولک جواب سوال 15 رو خواستم که مراقب فهمید و اومد جلو به مارمولک گفت : اون خانوم ازت چه سوالی پرسید

اونم با تعجب گفت کدوم خانوم......چه سوالی .....مراقب هم اونو بلند کرد اونم نامردی نکرد جواب سوالو داد ورفت.....

...................حالا................

حال گیری استاد از بچه های فوضول

تصور کنید بعد از امتحان دور استاد چی میشه تازه امتحانش هم سخت باشه......

من ایستاده بودم تا پت بیاد که دیدم استاد همه پسر ها و دخترها رو زد کنار تا به پت برسه.........

با نیش خند به پت گفت: امتحان خوب بود چه کار کردی.....

پت که از برگه خالی عصبانی بود و می دونست افتاده زیر زبونی به استاد گفت برو گم شو..............

پامونو از سالون امتحانات گذاشتیم بیرون که فهمیدیم بله.....استاد به همه سکشن ها گفته بود فقط از مبحث تاریخ ادبیات امتحانه به جز سکشن ما که همه معنی شعرو خونده بودن..............

حالا قیافه ها بعد از امتحان............

به نظرتون ما نمره اوردیم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امدیم خونه تا یه پارتی پیدا کنیم اونم چه پارتی.....

خواهر استاد شد پارتی ما البته 9 سال بود که با داداشش قهر بود..............

هر طوری بود راضی شد تماس بگیره......حالا فوضولی ها تا چه اندازه بود که استاد برگه ما دو نفر رو کنار گذاشته بود تا 9 بده.....اما به خاطر خواهرش راضی شد نمره های خودمونو بذاره....تازه گفت به خاطر اینا دو تا من به کل کلاس نگفتم از کدوم مبحث امتحانه...

شانس اوردیم هر دوتامون با 15 و11 پاس کردیم...........

و حالا پسر با جرعت کلاس ............

گفتم پسر ها با جرعت نیستند...........پسر ها و جرعت نمی گنجه.......

روز امتحان استاد داشت دنبال علی سما میگشت تا حال اونم مثل ما بگیره.... اما اون نبود...

از بچه ها پرسید ...مگه علی سما امتحان رو حذف کرده ........

که یکی از بچه ها گفت نه استاد اون صبح امتحان داد....اون با یه استاد دیگه درس داشت....

اصلا دانشجوی شما نبود..........

استادو میگین اساسی حالش گرفته شد...اون فکر نمی کرد یه دانشجو این جوری حالشو بگیره.....

این همه اذیتهای یک نفر رو تحمل کنی اما دانشجوی خودت نباشه..........

باید بگم قیافیه استاد واقعا دیدین داشت....

اینو واسه شما چه دختر چه پسر گفتم که اگه

1) روزی استاد شدین حتما حضور و غیاب کنید

2) اگه زمانی دیدین یه پسر فوضولی میکنه بدونین که اون حتما ریگی به کفشش هست

چون اونا جرعت این که بی دلیل فوضولی کنن رو ندارن

3) فکر نکنید استاد از اون بالا شمارو نمی بینه

4)سعی کنید تو تقلبی با پسرای با معرفت تقلب کنید (واسه دخترا)

5)ودر آخر بدونید که همون طور که استاد میتونه با امتحانات سخت حال شما رو بگیره شما هم میتونید حال اون هارو بگیرید........مثل همکلاسی خوب من علی سما

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:55  توسط moshi  | 



کارت شارژ اینترنت

البته همراه با کمی.........

حال گیری

یه روز شنیدم که میشه کارت اینترنت رو شارژ کرد.....

منم تصمیم گرفتم که پیگیر مارجرا شم و طبق معمول فهمیدم ماجرا چیه...

و اما حال گیریم چی بود....

بعد از کلاس به یکی از پسرای کلاسمون گفتم که می تونم کارت اینترنت شارژ کنم.....

و ازش خواستم واسم کارت بیاره اونم همون موقع از تو گوشیش واسم رمز چند کارت 10 ساعت رو تو یه برگ نوشت اما...........

به شرط نصف نصف

منم قبول کردم رمزها رو گرفتم اما بعد ازش خواستم که خود کارت ها رو بیاره ..........

فرداش حدود ساعت 6 الی 7 عصر بعد از کلاس 40 کارت 10 ساعته واسم اورد ........

تعجب کردم 40 کارت (چه بید)

خندیدم گفتم 40 تا چه خبره من فقط چند تا خواستم .......

این بار اون خندید گفت: نصف نصف 3 تا شم میدیم مارمولک چون تمام کارت ها مال اون بوده باشه.........

این نامردی بود تمام کارت ها مال یکی دیگه باشه اما اون بخواد نصفش رو برداره........

منم قبول کردم اما چه قبول کردنی........

اصلا کارت هایی که قرار بود شارژ بشه فقط 2 تا بود نه 40 تا.......

خلاصه منم 40 کارت گرفتم و شرط قبول کردم...

اومدم خونه 5 تا از کارت ها رو واسه خودم برداشتم اون 5 کارت رو واسه این که اون ها شک نکن برداشتم

و 35 تای بعدی رو فردای او روز بردم دانشگاه........

نمی دونید چیکار کردم.....

در عین خونسردی بهش گفتم که 10 تا از40 کارت شارژ شده من 5 تاشو واسه خودم برداشتم و 5 کارت شما توی اون 35 کارته بگردید پیداش کنید.........

اونم با تجعب گفت: چی.......... شما چیکار کردین ...

خندیدم و بهش گفتم: اینم بخاطر شرطی که گذاشتین ............

اونم نامردی نکرد و گفت : بخاطر این کارتون اون کتابی رو که از دوستم امانت گرفتین ازتون می گیرم و چند تا خط نا قابل توش می کشم ............

وای کتا ب امانتی واسم از جونم عزیزتربود و اون این موضوع رو خیلی خوب می دونست

البته اون نمی دونست که اصلا 5 کارت وجود نداره.............

قیافش وقتی دیدن داشت که همه کارت ها رو امتحان می کرد و چیزی پیدا نمی کرد ..........

تا این که چند روز بعد تو کلاس دیدمش .............

به من میگن آدم پرو..........

رفتم جلو و بهش گفتم : چی شد کارت ها خوب بود .............

وای با عصبانیت گفت : قید کتاب کامل بزن که می سوزونمش...........

نمودونستم باید بخندم یا به حال خودم گریه کنم......

واقعا جالب بود می خواستم حال اونو بگیرم نزدیک بود اون حال منو بگیره اما ......

می دونستم اون خیلی با معرفت تر از این حرف هاست و این کارو نمی کنه ............

آخه می دونستم برخلا ف بقیه پسرها با جنبس و میدونه من باهاش شوخی کردم ........

خلاصه بعد از این که باهاش صحبت کردم گفت همه کارت ها رو امتحان کردم ...........

خیلی خندیدم ..... اصلا انتظار این کارو از من نداشت

اما مارمولک تو این وسط چی شد .............

داشتم از کلاس می اومدم بیرون که مارمولک دیدم :

البته بگم فوق العاده عصبانی بود و شده بود مثل آفتاب پرستی که رنگ به رنگ می شد.........

به من گفت:

اصلا از شما انتظار نداشتم این چه کاری بود که شما با من کردید...........

من که اصلا از ماجرا خبر نداشتم با تعجب گفتم مگه من چیکار کردم .....

تو همین هین داشتم فکر می کردم که چه بلایی ممکنه من سر این بدبخت اورده باشم آخه مارمولک تو لیست آزاراین هفته ی من نبود.........

با تعجب گفتم مگه چی شده به منم بگید.......

گفت: من 35 کارت رو امتحان کردم به امید 7 کارت شارژ شده......

تازه فهمیدم که بله ....... کار اون میتونه باشه.......... واقعا نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم ........

گفتم من که قبلا به شما گوش زد کرده بودم که حال ملخک (اونو) رو گرفتم...........

اشتباه از شما بوده که متوجه نشدید..................

قیافیه مارمولک وقتی فهمید کار دوستش بوده دیدن داشت...........

البته باید بگم تو این وسط جزوه ی من هم بی نصیب نموند و دو تا خط زیبا توش کشیده شد..... که واسه من یه خاطره ی از دو همکلاسی خوبه

اینوواسه اون پسرایی گفتم که فکرمی کنن خودشون تنها می تونن حال گیری کنن.........

البته اگه یه زمانی یه دختر خواست سر به سر تون بزاره جنبه داشته باشین مثل دو تاهمکلاسی های من

که بهتره بگم بهترین همکلاسی هام بودن.....

خوب و اما چند تاجواب کوچیک:

آقا سیامک این آپ واسه شماست که نگید مگه خاطرات شما ته کشیده

خاطرات من هیچ وقت تمامی نداره......

آقای رئیس کل که تو نظرات قبلیم نوشته بودید (موشی خانم که الهی موش بخوردت )

باید بگم .......... هیچ موشی نمی تونه منو

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:46  توسط moshi  | 



فـــــــلاکــــــــــت آقایون

 

فلاکت فلاکت ........

 

 

آقایون فلاکت تا این اندازه

چی شده که به در و دیوار دانشگاه هم رحم نمی کنید

این شماره گذاشتن ها برای چیه....    

چرا اینقدر التماس می کنید

يه جور ديگه فلاكت

اینم یه نوع فلاكــــــــــــــــت دیگه تا حالا این جوریشو ندیده بودم.....

سر کلاس بودیم و طبق معمول منتظر استاد......

داشتیم با بچه ها می گفتیم و می خندیدیم که یه بچه کوچولو اومد داخل کلاس و گفت :

ببخشید خانم  .....

دوستم گفت بله عزیزم چی شده ........

اون پسر کوچولو که معلوم نبود از کجا تو دانشگاه پیداش شده بلند جلوی تمام پسر ها و دختر های کلاس با یه لحن بچگونه گفت:

ببخشید ببخشید خانم  (با اشاره دست  کلاس روبه رو رو که یه پسر نشسته بود  نشون داد ) گفت:

اون آقا میگه با من دوست میشی......

یک دفعه دیدیم کل کلاس منفجر شد... اون دختر بدبخت که نمی دونست چه بلایی روش امده مثل بوقلمون هفت رنگ شد....

و با خنده که به نظر خودش می خواست اون بچه رو زود رد کنه گفت :

آره...... آره........ 

داشتیم از این موضوع می خندیدیم که دیدیم پسر کوچولوی ما دوباره برگشت........

با خنده گفت : میگه شماره تو بده .......

دختر بدبخت نمی دونست چی بگه که ...... حالا اینو باش....

غیرت یکی از آقایون گل کرد و رفت بیرون کلاس تا اون آقای فلاکت زده رو رد کنه بره ......

اما میگن کسی الکی برای کسی کاری نمی کنه اونم از نوع پسر.....

کلاس که تمام شد پسر با غیرت ما اومد و گفت ببخشید خانم......

 میشه جزوتونو بدید....

نگاه پسر با غیرت ما .....

گفتیم یه با غیرت پیدا شده .......

نذاشت حداقل چند ساعت بگذره ......

با با غیرتو حال می کنین ........................

دلش برای دختر نسوخته بود دلش برای خودش سوخته بود که  اگه اونو  برده بود اون وقت چه کار می کرد......

اینو برای تمام دختر ها می گم  توجه کنید ::::::::::

هیچ با غیرتی دیگه پیدا نمی شه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 22:15  توسط moshi  | 



می خوام این بار جدا از خاطره های دانشگاهم براتون شعر هایی بنویسم که برام یه دنیا خاطرست:

اسیر

به غم کسی اسیرم که خبر زمن ندارد

                                 عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

                                 دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

تیر نگاه

           با همه خاموشی و افسردگی در دلم تیر نگاهت کار کرد

           جلوه روی خیال انگیز تو آرزوی خفته را بیدار کرد

من و تو

من اگر شکسته عهدم تو وفای خود نگه کن

                  به خطای من چه بینی به عطای خود نگه کن

به درون نامردان منگر به تیره بختی

                  تو که کعبه مرادی به صفای خود نگه کن  

و در آخر......

 کاش قابم درد تنهایی نداشت سینه ام هرگز پریشانی نداشت

برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارونی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت

 

اینو با تمام وجود تقدیم می کنم به تمام افرادی که برام نظر گذاشتن..........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 2:10  توسط moshi  | 



  

 اینو یکی از بهترین همکلاسیم به من داد منم بخاطر اون نوشتم......

اینو به خود اون تقدیم می کنم (اگه می خوای تا برات پیدا کنم

مشخصات یک دختر خوب

                       

                          عین اسب نجیب باشه

                                  عین گاو با معرفت باشه

                                         عین خر سر به زیر باشه

                                                  عین گاو چشم درشت باشه

                                                              عین مرغ با نمک باشه

                                                                        عین مارمولک فرز باشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 14:14  توسط moshi  |